

اين هم قطره اي از درياي وجودم براي تو عزيز دلم
تا به حال حرفهايم را با لبهاي نگاهم بازگو مي كردم ولي امشب مي خواهم با زبان قلم برايت سخن بگويم تا بار
ديگر ثابت كنم كه لحظه لحظه زندگي ام تو را فرياد می زند .
امشب آمده ام با اشك هايم با تو سخن بگويم , با دانه هاي شفاف عشق كه از اعماق جانم جاري مي شوند ...
صفحات دفتر آشنايي ما هر روز با عطر جديدي از عشق ورق مي خورد و من مانده ام
كه آيا خواهم توانست بار عشق تو را به مقصد برسانم يا نه ؟
دوست دارم تو در كنار من بهترين لحظه ها را تجربه كني ,
دوست دارم تو نيز به مانند من طراوت عشق در چشمانت حلقه زند ,
دوست دارم در كنار من مملو از عشق باشي , مملو از عطر اميد
شبها كه بي حضور تو , خاطرات مشتركمان را با ديدگاني اشكبارمرور می کنم
تصوير چشماني را مي بينم كه مهربانانه چشم به چشمانم دوخته اند
و من براي استشمام عطر تو آن را در آغوش خواهم كشيد
كاش مي شد با تو و در كنار تو عشق را در آغوش كشيد
مهربان ياور زندگي ام
در اين شب مهتابي كه مي دانم دلتنگ عطر باراني , اشكهايم را تقديم قلب درياييت مي كنم
اما نه . . . می دانم دوست نداری اشکی از چشمانم جاری شود
پس با صدایی که از اعماق وجودم بیرون می آید فریاد می زنم
از صميم قلبي كه به راهت باختم دوستت دارم.




عشــق عشــــق عشـــــــق
نمي دانم كه اين عشق چگونه بر كوير خشك قلبم باريد كه دل بي خبرم عاشق شد
و به عشقش مي بالد . . .
نمي دانم مي داند كه با ديدنش مي رود از تن و جانم خستگي . . .
نمي دانم تا كي عاشق مي ماند . . .
نمي دانم مي داند بدون او بي قرارم ، هيچم ، پيچم . . .
نمي دانم مي داند در انتظار فرداي با او بودنم . . .
نمی دانم چگونه سر کنم لحظات بی او بودن را . . .
نمي دانم مي داند كه هيچگاه عشق واقعي نمي ميرد . . .
نمي دانم مي داند دوست ندارم در روياي كسي ديگر باشم . . . . !


چشمانت را برای زندگی می خواهم
اسمت را برای دلخوشی می خوانم
دلت را برای عاشقی می خواهم
صدایت را برای شادابی می شنوم
دستت را برای نوازش می خواهم
و پایت را برای همراهی می خواهم
عطرت را برای مستی می بویم
خیالت را برای پرواز می خواهم
و خودت را نیز برای پرستش
عشق جا زدن و كنار كشيدن نيست . . . . .بلكه صبر كردن و ادامه دادن است
عشق فراموش كردن نيست . . . . . . . . . بلكه بخشيدن است
عشق ديدن نيست . . . . . . . . . . . . . . بلكه احساس كردن است

الهي تا زمان باشد تو باشي زمين و آسمان باشد تو باشي


تو را دوست دارم
به خاطر آنكه دست فرو بردي
در ژرفاي قلــــب من
كه در زير توده اي
از هزاران ناداني و سستي و ناتواني پنهان بود
و در آن تاريكي
زيباترين گوهرهاي هستي مرا يافتي
و به روشني آوردي
زيرا هيچكس پيش از تو
چنين دور دست در من سفر نكرده بود
تا اين زيبايي ها را ببيند


تو را با تمام وجود تنها هدف زندگيم دانستم
تمام افكار ، اميد ، عشق و محبتم از آن تو شد
صدايت قلبم را به تپش مي اندازد
و صداي گامهايت خون را در رگهايم به جوش مي آورد
آري دوستت دارم و اين تنها چيزي است كه مي دانم
از تو به خاطر اين که تبديل به قسمتي از زندگي من شدي ممنونم
حالا هرچي ميخواد باشي :
دليل زندگيم...
طعم زندگيم ...
يا خود زندگيم ...
|
|

یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی
در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد
و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ
یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد
یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*
*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*
*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*
*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*
*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*
*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*
*ـــــــــــــــــــــــــــــ*
*ــــــــــــــــ*
*ــــــ*
*
*


تو را گم میکنم هر روز و پیدا می کنم هر شب ![]()
بدینسان خوابها را با تو زیبا میکنم هر شب![]()
تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند آنگته![]()
چه آتشها که در این کوه بر پا می کنم هر شب![]()
تماشایی است پیچ و تاب آتش ها خوشا بر من![]()
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب ![]()
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست![]()
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب![]()
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب![]()
همان عابري هستي که خزان دلم را با گام هايت بهار عشق کردي تو
تکرار باراني و نگاهت
تابلو قشنگ شبي زيباست که مرا مي خواند دلم آواره توست
بعد از این هم آشیانت هر کس است

باش با او، یاد تو ما رابس است










نظر یادتون نره...............
چه زيباست بخاطر تو زيستن
وبراي تو ماندن و به پاي تو مردن و به عشق تو سوختن
و چه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن
براي تو گريستن و به عشق و دنياي تو نرسيدن
اي کاش مي دانستي بدون تو مرگ گواراترين زندگي است
بدون تو و به دور از دستهاي مهربانت زندگي چه تلخ و ناشکيباست
اي کاش مي دانستي مرز خواستن کجاست
و اي کاش مي ديدي قلبي را که فقط براي تو مي تپد
حرفها را گاه نمي توان گفت
من لحظه هاي با تو بودن را با اشکهايم تداعي ميکنم
وعطر نفسهاي تورا در بند بند وجودم مي بلعم




ای عشق من تنهام نزار
تو که می دونی چه بی رحم جدایی
غم دنیا تو چشامه
تو کجا اون روزای آشنایی
باورم نیست خوابم انگار
دیگه دستای تو محرم دستای من نیست
چه غریبی وقت رفتن
بی تو این دنیا جای عاشق شدن نیست
گفتم از من باوفا تر
گفتی می دونم ولی دل عاشقت نیست
گفتم از تو یادگاری
گفتی افسوس عشق تو شقایقت نیست
داد از این دل
داد از این دل
این غریبه هم خون من نیست
نمی تونم بپذیرم جرم این دل تنها شدن نیست
داغ این عشق تا قیامت
مثل یادش درمون من نیست

کاش ای تنها امید زندگی
میتوانستم فراموشت کنم
یا شبی در آتش سوزان عشق
در نهیب سینه خاموشت کنم

کاش احساس نیاز دیدنت
از وجودم چون وجودت دور بود
یا که من هرگز نمی دیدمت
یا که آن روز چشمانم کور بود







تو اونجا من اینجا چقدر فاصله داریم
تو از من من از تو چقدر خاطره داریم








عاشق عاشق تر
نبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه عاشق
@@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@@
امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه
فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم
عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت
نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش
حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و گنجشك كلاغاي
سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ، ديگه ساعت رو
طاقچه شده كارش فراموشي ، شده كارش فراموشي ، ديگه بارون نمي
باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستي توي اين خونه ، ديگه آشفته
بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از
رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت
گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو
به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري
گفتم كه تو مي دوني،سرخاك
تو مي ميرم ، ولي
تا لحظه مردن
نمي گيرم
دل از
تو
![]()


کــــاش مـیــشـد !!!
کــــاش مـیــشـد دوبـاره بــاشــی کــنــــار ایـــن تـــن خــــســــتــــه
مــثــه مـــــــرحـــــــم بــــشــــــی واســــه ایـــن دل شـــــکــســـتــه
کــــاش مـیــشـد دوبــاره واشــــه اون دوتـا چــشــم خـیسـه بـسـتـه
کــــاش مـیــشـد دوبـــاره پــیـــدا اون نــــــگــاه نـــــاز شـــــیـــدا
کــــاش مـیــشـد دوبـــاره واشــه اون لــبــــای ســــرخ بـــســــتـه
کاش میشد دوباره سر بدی فریاد تا بدونم که هـنـوز، نرفتم از یــاد
کــــاش مـیــشـد دوبـــاره شونت تــکـیـه گــاه نــالــه هـــام شـــه
حــضــــــور ســبــز عـــاشــقـــت ســنــگ صــبــور گریه هـام شــه
کــاش مـیــشـد ؛ امـا نمیشه ، این مرام روزگاره،
رفتنت هـمـیـشـگـی بـود ، دیــگـه برگشتن نـداره
مــونــدن مـــن دیــگــه ایـنـجــا هــــیــــچ فـــــایــــــده ای نــــداره
مـثـه یـه رویـا ای کــه ؛ تــوی هـــــیـــچ ذهــنـــی جـایـی نــــداره
با تو هستم بی تو هیچم!
دستم بگير دستم را تو بگير التماس دستم را بپذير
درماني باش پيش از آنكه بميرم
آوازي باش پرواز اگر نهي
همدردي باش همراز اگر نهي
آغازي باش تا پايان نپذيرم
گلداني باش گلزار اگر نهي
دلبندي باش دلدار اگر نهي
سبزينه باش با فصل بد و پيرم
از بوي تو چون پيراهن تو آغشته شد جانم با تن تو
آغوشي باش تا بوي تو بگيرم
لبخندي باش در روز و شب من
درهم شكست از گريه لب من
باراني باش بر اين تشنه كويرم
آهنگي باش در اين خانه بپيچ
پژواكي باش از بگذشته كه هيچ آهنگي نيست
در نايي كه اسيرم
یادته؟
یــادتــه مـنــو تــو بودیــم؟
تــوی این دنـیـای بـی مـهـر یـــادتـــه تـــرانـه هـــا رو؟
هردو ازوفا می خوندیم
یادمه وقتی می رفتی ؛ من صدات کردم ؛ اما تو رفتی
یـادتـه یه باغـی داشتـیـم؟
که توش گل عشق می کاشتیم یـه روزی باغ و گــرفـتـن
دیـدم از ریـا مـی گفتـن
یادته خورشید و داشتیم؟
یــادتــه گــرمـایـی داشتـیــم؟
یــه روزی اونــم گــرفـتـن
جاش شب سرد گذاشتن
یـادته کلبـه ای داشـتـیـم؟
زیــر سـقـف اون مـنــو تـو،دستامـون تـو دست هـم بود
دلامون خالی از غم بود ؛یادمه اینم گرفتن
یـادتـه مـهتـابـو داشتـیـم؟
یــه شبی اونـم گــرفــتــن
یــادتــه ســتـــاره هــا رو یــه شـبـم اونــا رو چـیــدن
جـاش رنـگ غـم پــاشــیـدن
یـادتـه آسـمـون آبـی رو؟
مـیـونـش رنگین کمـون بـود هــردو رو بــا هـم گـرفـتـن
دیدم از جفا می گـفـتـن
یـادتــه بـهـاری داشـتـیـم؟
بــارون نــم نــم ی داشـتـیـم شــــور دلـهـا رو گــرفـتــن
غـم تـو دلا گــذاشتـن
یــادمـه یـه بـیـشـه بود:
مـیـونـش یــه رود قــشـنـگ صــدای پــــاک آب بـــود

باز دلم هوا تو کرده
به یاد روزهایی که دیگه بر نمی گرده
به یاد نفس هــای آخر تو
که شب و روز منو غمناک کرده
به یاد خنده های شیرین تو
که منو محو تو کرده
به یاد عـشق تــو به من
که پیوند منو تو رو با هم جور دیگه کرده
به یاد روزهای خوش با تو بودن
که حالا منو از زندگی سـیر کرده
بــه یاد بـی مهری هایی که
دل من در حق تو کرده
بــه یاد کارها و حـرفهایـی که
می خواسته و نکـرده

ای شب از رویای تو رنگین شده سینه از عطر تو ام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش شادی ام بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که میشوید جسم خاک هستی ام از آلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من آتشی در سایه مژگان من
ای ز گندم زار ها سر شارتر ای ز زرین شاخه ها سر پربارتر
ای در بگشوده بر خورشید ها در هجوم ظلمت تردید ها
با توام دیگر ز دردی بیم نیست هست اگر جز درد خوشبختیم نیست
ای دو چشمانت چمنزاران من داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم هر کسی را تو نمی انگاشتم
اه ای با جان من آمیخته ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره با دو بال زر نشان امده از دور دست آسمان
از تو تنهاییم خاموشی گرفت پیکرم بوی هم آغوشی گرفت
جوی خشک سینه ام را آب تو بستر رگهام را سیلاب تو
در جهانی این چنین سرد و سیاه با قدمهایت قدمهایم براه
ای به زیر پوست من پنهان شده همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته گونه هایم از هرم خواهش سوخته
آه ای بیگانه با پیراهنم آشنای سبزه زاران تنم
اه ای روشن طلوع بی غروب آفتاب سرزمین های جنوب
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات خیره چشمانم به راه بوسه ات


من ، گم شده در حضور زمانم
در رفت و آمدهايی بهت زده
وسايه های سنگين شومی را با خود
به اينطرف و انطرف می کشم .
بی هيچ دليلی
و چشمهايم سو ی ديدن ندارند
تا دنيای تاريک درونم را بشناسم
بی هيچ دليلی
ماهيهای کوچگ قلبم ،
شنا کردن را فراموش کرده اند
بی هيچ دليلی
من از دست داده ام ، سادگی
سادگی خويش را
ومعصوميت کودکيم را
بی هيچ دليلی
خوشبختی را از پشت بام ديدم
درب خانه همسايه را می کوبيد
بی هيچ دليلی
پرسيدم : مقصر کيست ؟
جواب داد : خودت خودت
بی هيچ دليلی
گفتم : حماقتست بدنبال چيزی گشتن
که خود ،
در جيب داری .